در دل من چیزی است ... مثل یک بیشه نور ... مثل خواب دم صبح ...
این روزها یعنی تمام روز را با دوست قدیمی همیشگی سپری کردن و حرف زدن از
روزهای دور و نزدیک . از عشق ها و خاطرات و خنده ها و دلگرفتگی ها .
.
این روزها یعنی تمام روز را دانشگاه بودن وعلیرغم تمام خستگی , شاد بودن های بی دلیل.
یعنی تمام شدن آخرین جلسه درس و درخواست استاد برای دانستن نظراتمان در مورد ترمی
که گذشت . و سپیدی برگه ی سپید . و لبخندی بر لب . و سپاسی در دل . که از بودن با شما
خوشوقت و خوشبخت هستم . این روزها یعنی نوشتن هول هولکی تمرین های جامانده .
.
این روزها یعنی در بعدازظهر خیال انگیز جمعه , " آن شرلی " دیدن با خواهر و ریختن تمام
حس های خوب در دلت . این روزها یعنی چای و کیک خوردن با عزیزانت و سرشار شدن
یعنی چشیدن طعم برنامه ی دل خواهت و شعرهای شبانه. یعنی تمام طول راه را با هم گفتن و خندیدن
این روزها یعنی تولدهای پی در پی کوچولوهای فامیل . یعنی درست کردن غذای مورد علاقه مادر
.
یعنی قدم زدن در پارک محبوبمان .
این روزها یعنی روزهای آرام پاییز ...
و گفته ی خواهرکه حیف است آذرماه خیال انگیز دوست داشتنی بیاید و برود و تو دروبلاگت ننویسی .
