کفشهایم کو ؟

   

در دل من چیزی است ... مثل یک بیشه نور ... مثل خواب دم صبح ...

این روزها یعنی تمام روز را با دوست قدیمی همیشگی سپری کردن و حرف زدن از

روزهای دور و نزدیک . از عشق ها و خاطرات و خنده ها و دلگرفتگی ها .

.

 

این روزها یعنی تمام روز را دانشگاه بودن وعلیرغم تمام خستگی , شاد بودن های بی دلیل.

یعنی تمام شدن آخرین جلسه درس و درخواست استاد برای دانستن نظراتمان در مورد ترمی

که گذشت . و سپیدی برگه ی سپید . و لبخندی بر لب . و سپاسی در دل . که از بودن با شما

خوشوقت و خوشبخت هستم . این روزها یعنی نوشتن هول هولکی تمرین های جامانده .

.

 

این روزها یعنی در بعدازظهر خیال انگیز جمعه , " آن شرلی " دیدن با خواهر و ریختن تمام

حس های خوب در دلت . این روزها یعنی چای و کیک خوردن با عزیزانت و سرشار شدن

یعنی چشیدن طعم برنامه ی دل خواهت و شعرهای شبانه. یعنی تمام طول راه را با هم گفتن و خندیدن

این روزها یعنی تولدهای پی در پی کوچولوهای فامیل . یعنی درست کردن غذای مورد علاقه مادر

.

یعنی قدم زدن در پارک محبوبمان .

این روزها یعنی روزهای آرام پاییز ...

و گفته ی خواهرکه حیف است آذرماه خیال انگیز دوست داشتنی بیاید و برود و تو دروبلاگت ننویسی .

 

 


قاصدک پنجشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٧

 

گفت دلش می خواهد  یک روز با دکتر شریعتی در پاریس  می بود .

فکر کردم  چه به یادماندنی خواهد بود یک روز بودن با او . در پاریس .

شاید در باغ ابسرواتوار محبوبش . محبوبمان . چقدر به شنیدن احتیاج دارم .

به شنیدن چنان کلماتی . که وقت خواندنشان خون در رگهایت تندتر بدود . قلبت

تندتر بزند . و حسی شبیه هیجان که گرم و تند است بر قلبت حاکم شود . که یارای

ایستادن و تامل کردن نداشته باشی . و قلب و چشمانت پا به پای هم روی کلمات بدوند

مفهوم هایی که گاهی آنقدر نو و عمیق و زیبایند که می بلعیشان . و گاهی آنقدر آشنا

و ملموس که در آغوش می گیریشان . مثل نسیم خنکی که صبحگاه صورتت

را نوازش کند . و گاهی به مانند ذره هایی می مانند که تابحال لابلای خاکها

پنهان شده بود و اکنون چون تندیسی زیبا و برجسته و قابل لمس زیر انگشتان

ادراکت ظهور می کند . دلم یک روز با او بودن و شنیدن و درک کردن و احساس

کردن و فهم کردن می خواهد . دلم شنیدن و شنیدن و شنیدن می خواهد .

 

دلم یک روز بودن با سهراب سپهری را می خواهد . شاید در باغ پدریش در کاشان.

که طلوع آفتاب را نگاه کنیم . و صبحگاه در میان درختان باغ قدم بزنیم . و صدای

گنجشکها را بشنوم و پرنده ها را . در حالیکه نمی بینمشان . دلم دویدن می خواهد و

غلت زدن میان علفهای خیس تازه رسته . و از پایین خورشید را نگاه کردن . یادم

باشد به او بگویم  اولین بار وقتی اتفاقی یکی از شعرهایش را روی برگه امتحانی

که بابا به خانه  آورده بود دیدم بی آنکه بفهممش دوستش داشتم . نمی فهمیدم ولی

احساسش میکردم . یادم باشد به او بگویم هنوز هم گاهی غافلگیرم می کند . مثل آن

شعر که برای تبریک سال نو دریافت کردم .

دلم می خواهد تمام روز را حس کنم و حس کنم و حس کنم .

 

دلم یک روز بودن با او را میخواهد . در یکی از آن رفتن های پای پیاده ی ناگهانیش .

تا از آن جاده های خاکی متروک بگذریم . و حرف بزنیم . می دانم وقتی به جایی می رسد

اگرچه مردمش را نمی شناسد عجله ای برای گذشتن و رفتن ندارد . که می ایستد

و می بیندشان و می بینندش . دلم می خواهد به هر کجا که آن روز می رود بروم.

بی هیچ حرفی و هیچ سوالی . و با هم حرف بزنیم . و حرف بزنیم .

 

 

 


قاصدک یکشنبه ٢٠ امرداد ۱۳۸٧

اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد ... باقی همه بیحاصلی و بی خبری بود

مهربان . یادت هست پیغامی که آن شب برایم فرستادی ؟ می گویم فرستادی چرا که

قبل از آن نبود و آن حس یکباره به قلبم آمد .همیشه دعا می کردم برای عاقبت به خیری .

برای در نهایت به خیر و خوشبختی رسیدن . و ... انگار آرام در گوشم چیزی گفتی ...

گفتم دیگر جدایم نکن . گفتم نمی خواهم باز بروم و باز بیایم . گفتم می خواهم بمانم . و

همه ی اینها را تو به من گفته بودی . گفتم نمی خواهم باز بروم و باز بیایم . حتی اگر

آخرش خوشبختی است .گفتم می خواهم بمانم .

در گوشم آرام چیزی گفتی ... و واقعیت لحظه ها را دیدم انگار .

به قول عزیزی قیاس مع الفارغی است . اما چگونه است وقتی کسی را دوست داری

می خواهی هم دم اش باشی . رسیدن خوب است . وصف ناشدنی است . حتی اگر لحظه

آخر باشد . یک لحظه قبل از مردن . و شیرینی اش با نرسیدن قابل قیاس که هیچ . قابل

تفکر هم نیست . ولی چه تفاوتی است میان اینکه در آخر برسی یا اینکه یک عمر همدم

دم هایش باشی . اخم ناپیدایش را بفهمی . خنده های پنهانش را بفهمی . نگاهش را بفهمی .

حرکت دستش را بفهمی . بلند شدنش و سکوتش و حرفهایش را وقتی که  همه پنهانند بفهمی .

چه تفاوت شگفتی است .

 

نمی دانم آن زمان می رسد یا نه. می خواهم . در دعاهای گاه و بیگاهم. حتی وقتی از تو دورم .

می خواهم که آن زمان برسد . می خواهم . مهربان    

 


قاصدک یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٧

و در کدام بهار درنگ خواهی کرد ... و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد

امروز صبح ابرهای سفید تکه تکه بیشتر آسمان را پوشانده بودند . ابرهای سفید
با لبه های نورانی . خورشید هنوز طلوع نکرده بود . و ابرها راه را برایش باز
کرده بودند تا شاهوار بگذرد از میانشان .
و بعد گشتی در شهر زدیم . من و بابا . از جلوی دبیرستانم رد شدیم که حالا دیگر یک خاطره بود . راه دانشگاه که روزی آن هم خاطره ای خواهد شد . و راهی که از خانه قبلی مان به دبستان می رفتیم . چه داستانها که در طول راه نمی ساختیم . از نزدیکیهای خانه ی قدیمی مان هم گذشتیم . اگرچه چند سالی هست که به جای ساختمان خانه مان و باغ . خانه ی نوساز دیگری است . ولی آنطرفها هنوز بوی همان خانه را میدهد. بوی بچگی . بوی روزهایی که رفتند تا سالها را بسازند .بوی کوچه مان که عصرها غلغله می شد . و بوی آن مغازه ی کوچک که به آن "دکه سفیده" می گفتیم . مغازه ی کوچکی که اگر چه صاحبانش آمدند و رفتند ولی او هنوز هم آنجاست . و نمی دانم ازآن روزها تا بحال جز ما و همبازیهامان در قلب چند کودک دیگر جا باز کرده . اگر چه چیزی نمی خواستم ولی ایستادیم تا خرید کنم . و چه حسی دارد خریدن خوراکی های بچگی از مغازه ی محبوب بچگی هایت . حواسم پرت نگاه کردن بود که بابا گفت : این هم پارکمان . پارک زیبای کوچکی که بابا و زهرا و من کشف اش کرده ایم . و گاه گاه می آییم و در خلوت دوست داشتنی اش می نشینیم . پارکی که دوستان همیشگی اش ما هستیم و دیگران گاهی رهگذرش می شوند .

امسال هم گذشت مثل تمام سالهای دیگر . و از این به بعد به سال جدید" امسال " خواهیم گفت .
جایی خواندم : آنچه که یاد آوریش خوب است اینکه همیشه نمی توان زمان نویی داشت.
مهربانی خداوند را سپاس که زمان نویی داریم . که امسال هستیم تا تصمیم های جدید بگیریم .
برای آینده نقشه های جدیدتر
و پخته تر بکشیم . هستیم تا دوست داشته باشیم و دوستمان داشته
باشند .تا بیاموزیم و بدانیم .
تا درک کنیم و سپاس گوییم .
تا خاطرات خوب گذشته را تکرار کنیم . تا طعم حس های خوب
ناشناخته را بچشیم .
تا فرصتی داشته باشیم برای خوب زندگی کردن ...


دوازدهمین روز بهار  13۸۷

پ . ن :   زیبا تمام حرف دلم این است :                     
            
یا مقلب القلوب و الابصار  
            
            
یا مدبر اللیل و النهار
            
           
یا محول الحول و الاحوال  
            
           
حول حالنا الی احسن الحال ...

.


قاصدک چهارشنبه ۱٤ فروردین ۱۳۸٧