کفشهایم کو ؟

   

 

چون روح به قالب آدم درآمد در حال گرد جملگی ممالک بدن برگشت .
آن را خانه ای بس ظلمانی و با وحشت یافت بنای آن بر چهار اصل متضاد
نهاده دانست که آن را بقایی نباشد. خانه ای تنگ و تاریک دید چندین هزار
حیوان موذی در وی از حشرات و عقارب و انواع سباع و انعام و بهایم .
روح نازنین که چندین هزار سال در جوار قرب رب العالمین به صدهزار ناز پرورش
یافته بود از آن وحشت ها نیک متوحش گشت و قدر انس حضرت عزت را که تا
این ساعت نمی دانست بدانست و نعمت وصال را که همیشه مستغرق آن بود
و ذوق آن نمی یافت و حق آن نمی شناخت بشناخت. آتش فراق در جان اش
مشتعل شد دود هجران به سراش بر آمد.در حال از آن وحشت آشیان برگشت و
خواست تا هم بدان راه که آمده بود بازگردد. مرکب نفخه طلب کرد تا برنشیند که
او پیاده نرفته بود و سوار آمده بود.مرکب نیافت.نیک شکسته دل شد.با او گفتند :
"ما از تو این شکسته دلی می خریم!"قبض بر وی مستولی شدآهی سرد برکشید.
گفتند : " ما تو را از بهر این آه فرستادیم! " بخار آه به بام دماغ او  بر آمد. در حال
عطسه ای بر آدم افتاد.حرکت در وی پیدا شد.دیده بگشود: فراخنای عالم صورت
بدید.روشنی آفتاب مشاهده کرد. گفت: " الحمد لله! " خطاب عزت در رسید که
" یرحمک ربک! ". ذوق خطاب به جانش رسید.اندک سکونتی در وی پدید آمد .
اما هر وقت که از ذوق قربت و انس حق براندیشیدی و فراخنای عالم ارواح و
زقه هایی که بی واسطه یافته بود یاد کردی خواستی تا قفس قالب بشکند و
لباس آب و گل بر خود پاره کند.همچنان که اطفال را به چیزهای رنگین و آواز زنگله
و نقل و میوه مشغول کنند آدم را به معلمی ملایکه و سجود ایشان و بردن به
آسمان ها و بر منبر کردن و گرد آسمان ها گردانیدن و آن قصه های معروف که
گفته اند مشغول می کردند تا باشد که قدری نایره ی آتش اشتیاق او به
جمال حضرت تسکین پذیرد و با چیزی دیگر انس گیرد و آن وحشت از وی زایل
شود. خطاب می رسید که: " ای آدم! در بهشت رو و ساکن بنشین و چنان که
خواهی می خور و می خسب و با هر که خواهی انس گیر. "
هر چند که می گفتند او می گفت :

حاشا که دل ام از تو جدا داند شد
                                                یا با کس دیگر آشنا داند شد
از مهر تو بگسلدکه را دارد دوست
                                                وزکوی تو بگذرد کجا داند شد؟


پ.ن : بی تو ساقه ای شکسته ام
         بی تو یک سرود خسته ام
         با تمام بی وفایی ام ببین
         جز تو دل به هیچکس نبسته ام ...

 


قاصدک پنجشنبه ۱٧ خرداد ۱۳۸٦